خسته مه. حس می کنم نمی تونم دوباره اینجوری شروع کنم... خیلی دلم می
خواد باشی. و می دونم بدون تو نمی شه ... هه... بدون تو انقد راحت به مردن
فک می کن
م
که تقریباً مطمئنم می تونم بمیرم (: ... نه واسه تو. واسه اینکه دیگه هیچی
مطلقاً هیچی نمی مونه که برام اهمیت داشته باشه و شدیداً زنده بودنم آزار
دهنده باشه... باتو باز می شه فعلاً زنده موند... هه... اما... من خسته م. زخمی ام. تحمل آزادیای باحال و تیریپ تو رو ندارم.... هه... که
هر وقت تو می خوای باشم ، هر وقت من می خوام نباشی...
هوووووووففففففففف.... اصن من چی رو دارم ادامه می دم؟ ... چیو؟ ... من
بهت گفتم که بدون تو نمی تونم و می میرم. بهت گفتم می خوام عاشقم باشی و
بدون من نتونی... توام گفتی که می تونی و عاشق نیستی..گفتی واسه اینکه
تنهایی می خوای برگردی. که اگه یکی بهتر از من باشه اونو بیشتر دوست داری
. دنبال چی ام من؟ باید دنبال قرصای آرام بخش باشم نه دنبال تو...الان بهت اس زدم. باید برم روانپزشک. قرص خوابی چیزی بگیرم. هر جوری ام شده از مامان اینا مخفی کنم. باید خودم جور جسد خودمو بکشم نه کس دیگه...
هه... حتی یهو از ن هم بریدم... هه... نمی دونم شاید الکی توقع دارم. اما
همیشه فک می کردم خیلی بیشتر مایه می ذاره واسه من... (: قبول دارم شرایطش
بده ، مامش گیر می ده ، م ر هم اونجوری. تازه کنکورم داده خوب می خواد
استراحت کنه نه خر کاری واسه من... اما خوب... نمی دونم... حس می کنم خیلی
راحت می گه نمیاد ، نمی تونه از این حرفا... یعنی باز اگه یه کم ناراحت
بود بابت این قضیه شاید ناراحت نمی شدم اما هه... (: ... می دونی . من
اندفه توقع خاصی نداشتم از رفیقم دیگه . اما خوب . نمی دونم . هه. فک کنم
حتی هم خونه هم نتونم باهاش بشم. یه گهیه خفیف تر از تو.من دیگه حوصله هیچ نوع گهیو ندارم ولی...هه... چقد دپرسم. چقد... یهو خالی شدم.. ... کاش می تونستم دوست داشته بشم.... کاش چیزی واسه دوست داشته شدن داشتم.... هه.... ..... باید یه راه فرار دیگه پیدا کنم. یه راه فرار دیگه غیر از دوست داشتن و داشته شدن... هه... همیشه این قضیه یه طرفه می مونه... هوووووفففففففففف. .... ):
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/12/10ساعت
0:3 AM  توسط maRYam
|
چقد من احمقم. چرا دوشنبه پانشدم برم؟ هه. چی بلغور کردم واسه خودم؟ که ارزش نداره و کجا می خوایم بریم و که چی و اینا؟ وات دِ فاک؟ هوووق. حال خودمو بهم زد. یکی نیست بگه احمق تو که سرت به تنت زیادیه چرا نمی ری تو این موقعیتا؟ چرا از فرصت استفاده نمی کنی؟ اخه می دونی... اگه می مردی خوب بود. حوصله دستگیر شدنو ندارم. نمی گیرن ادمو بکشن که ): هه. بعدم تنهایی مطمئنم تا 4 تا مامور ببینم صاف وایمیستم هیچ گهی نمی خورم. تنهایی اصن ادم فقط می تونه بمیره (: بیخیال... دارم فک می کنم یعنی واقعاً تواناییشو داری که برنگردی؟ می دونی. دوستیمون واقعاً چیز چرتی بود. از این بابت مطمئنم. هه... و می دونم که خودمو تبدیل کردم به یه آدم افسرده ی عصبی ِ ... ههوووووووفففف. و می دونم که چیزی نیستم برای تو. و وقتی فک می کنم ... امروز یه فیلمی دیدم که یارو برا جاسوسی با یه دختره ازدواج کرد بعد انقد دختره بهش محبت کرد و تیریپ ِ عشقولانه بازی در اورد که یارو تحت تاثیر قرار گرفت... (: توام واسه همین با منی نه؟ من هیچ وقت سعی نکردم تو رو عاشق کنم. اما همیشه دوست داشتم و بهت نشونش دادم... هه... توام واسه همین موندی. .. واسه اینکه تو این دنیای لعنتی داشتن یکی که واست بمیره و همه جوره بخوادت ( اونم آدم روانی ای مث تو ) خیلی غنیمته... هه.... تو دوست داشتی که دوست داشتم... لعنت به من.. از خودم بدم میاد... من متنفرم از روابط یه طرفه. دیگه تحمل باهات بودنو ندارم. اره... باید تمومش کنم. تو دلم. هر جوری هست. چه جوری طاقت اوردم 4 سال تو رابطه ای که ... هوووووووووفففففففففففففف. لعنت به من... لعنت...
یه چیزی...واسه اون عاشقتم ، می خوامت ، دوست دارمای اولت شاید هیچ وقت نتونم ببخشمت (: ... می دونم که به تخ.مت نیس... هه.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/11/27ساعت
7:0 PM  توسط maRYam
|
دلم غر می خواد. دلم ان می خواد. می خواد انگشتشو بکنه تو انش ، یه دایره بکشه بعد با افتخار بیاد برا همه تعریف کنه که چه کار متفاوتی کرده بعد وقتی همه حالشون بهم خورد لذت ببره و عشق دنیا و اخرتو بکنه. هوووووووففففففففففف.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/11/27ساعت
1:8 AM  توسط maRYam
|
نمی دونم از کی این مرضو گرفتم. حتماً باید حرف بزنم. حالم که بده نمی تونم راحت بشینم. نمی دونم چه جوری بگم. انگار اگه ساکت باشم تنهاییم ، غصه م ، پوچیم جرم می ده انگار بهم تجاوز می کنه. اصلاً اصلاً تحمل ساکت بودن و حرف نزدن و نشستن و ندارم. حالا هیچی ام واسه گفتن ندارم اما انگار وقتی میام اینجا با خودم زر زر می کنم ، انگار کمتر تنهام ، یا چه می دونم تنهاییمو پس می زنم. انگار دارم اینجا با یکی که وجود نداره حرف می زنم و حتی وقتی دوباره پستمو می خونم انگار اون داره با من حرف می زنه!! خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که مشکل روانی دارم. شک ندارم. اما خوب . دیگه نمی دونم کدوم مشکلم از همه حادتره. هر روز یه مشکل جدید پیدا می کنم. انگار هر روز خودمو کشف می کنم . جالب اینجاس که هیچ گهیم نمی شم با این همه فهمیدگی ِ قلمبه شدم. هه. تازه آخرشم به پوچی می رسم که خنگم و ساده م و نفهمم و اینا. بی نهایت خسته م . من انقدر موجود احمق و جوگیری هستم که حتی کسی رو ندارم که یه ذره فقط یه ذره بتونم خستگیامو بذارم رو دوشش و یکم استراحت کنم... من. من؟ من؟ من! من؟ من هیچ کیو ندارم (: . وقتی تو رو اینجوری ندارم یعنی هیچ کیو ندارم ... لعنت به تو. حوصله فک کردن بهتو ندارم. هه. تو چقد به من فک می کنی که من نصف عمرمو به تو فک کنم؟ هه. من چی؟ من. من کی باید دوست داشته بشم... کی باید عشقیده بشم. می دونی؟ قبلن ناراحت بودم از اینکه عاشقم نیستی. اما حالا دیگه فک می کنم همه اینا ک.س شعره. هه. من خیلی بیشتر از لیاقت عشق توام. هه. و تو هیچی نمی فهمی. مهم نیست اما. حس می کنم هر چقد با عشق و مزخرفاتش ریدم به زندگیم کافیه. می خوام از زندگیم بریزم دور همشو. تمام دوست داشتنمون . تمام رابطه مون . همش همینی بود که امروز دیدم. به همین راحتی گفتی دوستیمونو چرته و رفتی. گور بابای دوستی. دیگه حوصله تلف کردن ِ خودمو ندارم. یا با تنهاییم کنار میام یا می میرم. جفتش بهتر از این دوستی ِ به قول تو چرت و به قول من مزخرفه. پس لطفاً دیگه برنگرد چون جایی پیشم نداری دیگه. من تنها شدم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/11/25ساعت
0:33 AM  توسط maRYam
|
فک کنم تحمل رنگ سفیدو ندارم. دارم سعی می کنم دست به قالب وب نزنم. سفیدم خشونت خودشو داره خوب... چیزی ندارم بگم. فقط دلم یه وب می خواست که کسی آدرسشو نداشته باشه. که تنها باشم. کاش آدرس و شماره ی خودمم کسی نداشت... یا حداقل تو نداشتی.... ریدم تو کل زندگیم که شده کاش . کاش. کاش.
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/11/25ساعت
0:11 AM  توسط maRYam
|